تبليغاتX
نقاب خمیری
بعضی وقتها به جای میرسی که باید تغییر رو پذیرفت و چیزهای رو توی گذشته رها کرد و رفت

و این وبلاگ سه ساله هم یکی ازاونهاست

این اخرین برگ این دفتر  خاطراته که البته یکی یکی دوستاش رو هم از دست داده اما باید نقطه ی پایانی

هم واسه اش میگذاشتم ...................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 1:21  توسط میترا 
وقتی دارم توی خیابان قدم میزنم ادمهای که از کنارم میگذرن همه عصبی ان

اولی یه دختر با جادر و مانتو ودستکش مشکی طوری نگاه میکنه که انگار با این لباس و ارایش انگل

جامعه ام

دومی راننده تاکسی هست چند بار که  بوق میزنه نگاهش میگه برو به جهنم

سومی یه پسر ژیگول هست اگه همسن و سالش باشی شماره میده اگه نباشی یه متلک بی ربط میگه و رد میشه

از هرجا که رد میشم  همه اخم کردن و با کج خلقی بهم نگاه میکنن ....

چرا اینقدر همه بی محبتن ؟؟؟ شاید من افسردگی گرفتم و بقیه بی گناهن ...........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 23:14  توسط میترا  | 
 

شاید توی زندگیت فقط داری درجا میزنی

.

.

نگاه کن تو به پیش نرفته ای تو فرو رفته ای

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 21:18  توسط میترا  | 
 

وقتی در خبرها خواندم که مردم المان بعد از شکست تیمشون مقابل اسپانیا در اقدامی تلافی جویانه

خواستار از بین بردن ریشه ی این فتنه شده و یکپارچه اعلام کردن که پل ـ اختاپوس  شناخته شده ــ باید

کشته و سرخ بشه تا جلوی اتفاقات بعدی گرفته و عبرتی برای سایرین باشه از اعماق دلم خندیدم ...


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 20:46  توسط میترا  | 
۷ میلیارد انسان  تو این کره خاکی زندگی میکنن که اگر دقت کنیم در این افرینش پهناور با همه خانه و محل کار و حیوانات اهلی و غیر اهلی شاید پر کاهی حساب بشن ..

وقتی خالق این موجودات کوچک که سرشار از احساسات هستن حقوق اونها مثل حق داشتن سرپناه یا غذا ..سلامتی .. گاهی نعمت  پدر و مادر ویا داشتن فزند یا زندگی حداقل تا ۷۰ سال ..صلح و غیره رو رعایت نمیکنه ..چه توقعی از اعلامیه  حقوق بشر یا سردمدارن دولت داریم !!!!

فکر میکنم در این دنیای وانفسا خود ما انسانهای عادی حداقل  هوای خودمون رو داشته باشیم !!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 0:17  توسط میترا  | 
من عاشق بازی هاتم  جام جهانی ...بی رحم و هیجان انگیز .

ارژانتین و برزیل پرت شدن  توی سطل اشغال

 

فقط حیف شد دیشب موقع بحث کارشناسی اروگوئه رو با پاراگوئه اشتباه گرفتم

بی خیال مسابقه رو عشقه

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 21:17  توسط میترا  | 

تو روشنی قلب ما هستی ...هدیه ی خداوندی ...

خلاصه ی از عشق ..مهربانی ..زیبایی ..پاک بودنی ..

عزیز زیبا واسه همیشه با ما بمون ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 14:53  توسط میترا 
وقتی ماشینت به دیوار سربالایی  تقریبا عمود پارکینگ گیر میکنه و احساس میکنی الان ماشین واژگون

میشه ...

وقتی کارگر های افغانی بهت میخندن و تو بالاخره یه پسره رو پیدا میکنی که ماشین رو از اون حالت در بیاره ...

بزرگترین خفت عمرت رو تجربه کردی ........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 14:40  توسط میترا  | 

ساز مخالف زدن  رو باید از ماهی های ازاد یاد گرفت ..که قوانین  رودخانه ها رو با قدرت میشکنن ......

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:5  توسط میترا  | 
ازدواج یعنی شیرجه زدن در چاه مشکلات با چشم بسته شدت  با هرچه بیشتر

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:28  توسط میترا  | 

اسپانيايي ها ميگويند: "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر است. "

ايتاليايي ها ميگويند:"عشق يعني ترس از دست دادن تو!"

 ايراني ها ميگويند :"عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود "

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 10:30  توسط میترا 
 

امروز داستان  "خسرو و شیرین " بالاخره تمام شد ..

چه شعر زیبا و کاملی ...

اینقدر تحت تاثیر قدرت شعراین  کتاب قرار گرفتم که اگه نظامی جلوم ایستاده بود بدون توجه به سن و  ریش و سیبیل و شرایط اخلاقی ده بار میبوسیدمش  ...  

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 9:56  توسط میترا  | 
ویکتوریا هم عاقبت به خیر شد ولی نظراکثر خانمها اینه که چطور" انریکه "با اون هیکل و ثروت و تحصیلات رو به" جرونیمو ی" ابله وراج ترجیح نداد

یه خانمی با حرص  میگفت :شوهر همه ما لنگه "جرونیموی "خالی بنده !!!

تا ببینیم "افسانه ی افسونگر " چه شود !

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 0:51  توسط میترا  | 
یه خاطره بی ربط بگم ؟؟

 

مربوط به تقریبا دو ماه پیش وقتی هست که فیلم "سنگسار ثریا "رو با اتفاق دو تا خواهرهام نگاه میکردیم

قسمت سنگسار ثریا که واقعا دردناک بود شروع شد ... و منهم که حساس ...اشک هام مثل بارون میریخت..داشتم سر سارا و مریم داد میزدم که :اینهم اسلام که اینقدر طرفدارشین ..ببین چقدر وحشی ان ....

و اون دوتا هم با چشمهای خیس و قرمز به من زل زده بودن  

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 11:11  توسط میترا  | 
نو بهار است در ان کوش که خوشدل باشی

 

که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی

 

                                                          سال نو مبارک  

 

 

دیری دیرررری دیری دیررررررری

 

با تمام توان سعی و کوشش میکنم که خوشدل باشم  و در نتیجه همان کاری رو میکنم که هر سال میکنم . ...سفر به یزد .....!!!

تنها کاری که از دستم بر میاد ...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 10:58  توسط میترا  | 
دیروز میخواستم با صدای مشاور -۱۴۸- تماس بگیرم

به طور اتفاقی دستم روی شماره ۱۱۴ رفت یکنفر گوشی رو برداشت و بعد از کمی مکث قطع کرد ..با خودم فکر کردم :تا حالا دقت نکردم این شماره کجاست ..یکبار دیگه شماره رو گرفتم تا با دقت بیشتری به صدای اپراتور گوش کنم ..

مجددا کسی گوشی رو برداشت صدای مبهمی از اذان میامد ..کسی حرفی نزد ومن گوشی رو قطع کردم

اینبار زنگ زدم به ۱۱۸

من :ببخشید میشه بفرمایید ۱۱۴ شماره کجاست  ؟؟

۱۱۸ :اطلاعات سپاه     !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 22:28  توسط میترا  | 
 

چنان قحط سالی شد اندر دمشق                                   که یاران فراموش کردند عشق

چنان اسمان بر زمین شد بخیل                                        که لب تر نکردند زرع ونخیل

 

 

 

 کلاس چهارم یا شاید پنجم دبستان وقتی این شعر رو میخوندم وحشت میکردم از این همه رنج و سختی

 حالا که سالها گذشته  میفهمم  نه مثل اینکه  میشه تحمل کرد ....!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 0:26  توسط میترا  | 
چه کسی میداند که تو در پیله ی خود تنهایی ؟؟

چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟؟

باز کن پنجره را ـــ کرم ابله  کوجولو ــــ

 

               تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 19:25  توسط میترا  | 
به نظرم خوب شد با طناب پوسیده ات توی چاهی به اون عمق نرفتم ...

درغگوی  غیرقابل اعتمادی هستی ها  ناقلا ....

 

من که زیرک نبودم ..این زرنگی یک توفیق اجباری بود  ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 11:57  توسط میترا  | 
 توی حیاط خونه ...یک بوته ی بزرگ نیلوفر بود !!!

 غروب پر بود ازغنچه های سفید ونابالغ  پر افاده...  

صبح سراسر گلهای نازک و  صورتی  شاداب بود

ظهر میشد واسه همه گلهاش  قبرستون 

 

 

و حالا هیچ اثری از اون همه شکوه  باقی نمونده .....    

 

عجب روزگار ودنیایی .. همه بی معرفتن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 11:32  توسط میترا  | 
صد سال گذشت ...  اما حکایت همچنان باقی ست  ..

گویا دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد !

عجب رسمیه  ..رسم زمونه  !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 11:32  توسط میترا  | 
از انجا که میزان رای رهبراست و جودو کاران عزیز به همراه یکصد و اندی از هموطنان در پی تقدیر و مشیعت الهی از بین ما رفتند ..ضمن عرض تسلیت به علت شهادت امام موسی کاظم در یکهزار و سیصد الی چهارصد سال پیش در این چنین روزی به اطلاع شما میرساند تعرفه های پزشکی بالا رفته و در پایان نماز جماعت شما در روز جمعه  قبول باری تعالی..................................!!!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 16:23  توسط میترا 
 

امروز هم مثلا امدیم خانه مامان مهمانی ...وای چقدر پای این فیلم غم انگیز کره ای اشک ریختم ..

حداقل باعث خنده بابا و برادر کوچیکم شدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 16:0  توسط میترا 
با دیدن کارگری که ساعت ۲ بعد از ظهر توی گرما خفقان آور بالای یک ساختمان ۸ طبقه جوشکاری میکنه.. این نکته رو برای هزارمین بار بخودم یاد اوری میکنم که :

انسانها هرگز به رنج عادت نخواهند کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:36  توسط میترا  | 
شاعر میگه : در چراگاه نصیحت گاوی را دیدم ...

اما من از شنیدن نظر دیگران ودقت به زندگی شون  خوشهال میشم و این اخلاق پسندیده رو بعد شکست ها و سر به سنگ خوردن های متمادی کسب کردم ..این یک راه مناسب هست برای کمتر شدن اشتباهات و در نتیجه افسوس خوردن ها

فی الحال نصایح من الرفقا و الهمکاران فی الجهت الحیاه الشیرین:

منصوره :به نظر من نباید خونه رو هر روز تمیز کنی اینطوری شوهرت پر توقع میشه و میخواهد که خونه و زندگی همیشه مرتب باشه اما اگه گاه گاهی خونه رو تمیز کنی همیشه ازت ممنونه ...!

الهام:مردها باید شکمشون همیشه پر باشه  ...

زرین :به شوهرت بگو باشه ولی کاری که خودت میخواهی رو انجام بده ...

هلما :مادر شوهرت رو خیلی لوس نکن ...و بدون شوهرت هیچوقت غذا نخور...

معصومه : از من میشنوی خیلی خانه ی فامیلهای شوهرت نرو   

مامان :مرد رو باید از همان اول تربیت کرد ...

عمه :  پس انداز توی زندگی مهمه ..

 والا به نظر میاد هرکس زندگی مخصوص به خودش رو داره ؟؟!!

شما چه درسی از زندگی مشترک گرفتین ؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 14:59  توسط میترا 
 

اولین هفته ی زندگی مشترکم مبارک 

 خوش میگذره بهم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 0:57  توسط میترا  | 

جمعه روز بزرگی در زندگی من هست

شاید قبل از این نمیدونستم این تصمیم چقدر مهم هست و نمیشه مثل کبری هر سال تصمیم گرفت و بهش عمل کرد یا نکرد ...

من در ۱۲/۴/۸۸ به یک مجلس عروسی دعوت شدم که عروس خودمم !!!

شاید دیگه نتونستم بیام به وبلاگم اما خاطرات خوبی اینجا دارم

امیدوارم شاد و خوشبخت باشم ..

راستی شما تشریف نمیارین ؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 13:5  توسط میترا  | 
من با شنیدن خبر مرگ جکسون متاسف شدم اون واقعا یه ستاره بزرگ بود.

کسی که با وجود بچه آزاری ، هرزگی ، زن نما بودن و داشتن قیافه ی غیرطبیعی دوست داشتنی بود.

 

http://www.newsic.it/assets/images3/fo_in_jacko_g.jpg

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:54  توسط میترا  | 
امروز تولدم بود

باز به معرفت دوتا دوست قدیمی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 20:14  توسط میترا 
 

صبح های زیبا که با امید به زندگی بهتر همه از خواب بیدار میشوند

تو نیستی...

تو ...

فکرشو کن..مُـردی...

هرگز نمیتونی ازدواج کنی .. بچه دار بشی ..  رای بدی یا ندی...

آخه تو رو آدمای کور کشتن و به کارشون افتخار میکنن..

تو فکرش رو نمیکردی که روز آخر عمرت باشه ، وقتی که شعار میدادی تو خیابونا..

تو ترسیدی..وقتی که بهت شلیک کردن

درد زخمی که داشتی .. زمین که خوردی.. به چی فکر میکردی؟

لعنت به آنان که از مرگ تو آسان گذشتند...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 14:48  توسط میترا  |